تبليغاتX
پیشی پسر تابستون !!!خاطرات شیرین وتلخ

پیشی پسر تابستون !!!خاطرات شیرین وتلخ

خاطرات من ..ما .شما ..وبلاگ عشقولانه ..دنیایه خنده و عشق..یار باوفام پگاه جون.

تست

تست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط معین  | 

تمام شد

این وبلاگ توسط http://pesardrya.blogfa.com  هک گردید البته اولش شوخی بود ولی بعدش جدی شد.

آدرس جدید ابولی و دوستان http://abolfazlodostan.blogfa.com/  میباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت   توسط    | 

آشتی کنون

 

این وبلاگ بخاطر روی گل آقا ابولی باز میشود

البته ابول چان این فقط یه شوخی بود امیدوارم به دل نگیری

اینهم عکس بالا بر گرفته از حشمت الله بیات میباشد که در قنادی زیاد روئیت شده

اینهم عکسی از ابول که داره به من اخم میکنه

 

 

 بابا داش ابول تقصیر این پسره بود منو اغفال کرد

ولی اینچاش دیگه جدیه:

آقا ابولی فکر نکنی من حکت کردم

ولی اعتراف میکنم که من حکت کردم.باور کن الان تازه باپدرم از تهران اومدیم و بخاطر اینکه فردا از طریق اهواز به امارات و سپس به دوسلدورف برای ده روز میرم نخواستم ذهنیت بدی تو خاطرت بمونه

از طریق چت برات پسورد رو کذاشتم با اینکه از دستم ناراحتی ولی باز دوستت دارم

در ضمن به این اصغر ترقه بگو بابا زیا د جوش نیاره همون قدر که تو ابولی رو دوست داری من هم دوست دارم .

در ضمن نبینم این پستو حذف کنی وگرنه دوباره میام سراغت

میخوام یه یادگاری تو وبت داشته باشم......میدونم منو میبخشی......ولی قصدی نداشتم فقط میگم اول یه سوزن به خودت بزت بعد یه جولدوز به دیگران و آرزوی حک بقیه هم نکن

راستی این عکساتو هم از تو کامپیوترت کپی کردم فقط همین دوتا بود اون فیلمها و عکسها رو هم خودت......پاک کن

دوستت دارم........امیدوارم حلاام کرده باشی

از همه بچه ها هم عذر میخوام...از معین...از سیاوش....از اصغر آقا گل(فکر نکنی بخاطر اینکه ازت میترسم....نه عزیز من من جزءخدا از هیچکی دیگه نمیترسم ولی رسم انسانیت اینه که از تو دوست خومم هلالیت بخوام)راستی از فربد جان دوست خوبم از این الیاس پسر خوب...

و از همه مهمتر از پگاه خانم گل همسر آینده آقا ابولی

به چشم بد به من نگاه نکن دخمر خوب من از خودت بیشتر خیر وصلاحتو میخوام....خودت بعدا" میفهمی   .....حالا هر چی میخوای بگو بهت حق میدم

چون منو نمیشناسی ...ولی شاید بعدا" اگه زنده بودم خودت متوجه میشی و به این حرفهای که به من زدی میخندی

همتونو دوست دارم و به خدا میسپارم.........خواهشن برا داداشمم دعا کنید

امیدورام تو این ده روز حالش خوب بشه.

دوستان خدانگهدار.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت   توسط    | 

قطع سرویس

این وبلاگ بعلت عدم رعایت قوانین بمدت یک هفته قادر به استفاده ازخدمات پشتیبانی نمیباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت   توسط    | 

عمل واریکوسل ......سفر به بیشه بوران

سلام

خوبید ... 

 

 

 زندگی جاويد

بخت  بیدار منی       حسن گلزار منی

منم كه  رام توام      اسیـــر دام  توام

                 آ....آ...آ...

ای روی تو بهشت من _ عشق تو سرنوشت من

         باز آ...باز آ...باز آ...باز آ...

تو گل   زیبای  منی         می من میــنای  منی

بخدا ای ماه درخشان        روشنــی شبهای منی

سحر امـــــــــید منی         مَهِ من خورشید منی

بخدا ای جلوه ی هستی       زندگـــی جاوید منی

 

ای دل نور تو كو ، ای جان شور تو كو     ای مَه مهــر و وفای تو كجا شد

بی آن سلسله مو ، بــــــا من قصه مگو       دل خواهان فنا شد ، چه بجا شد

 

بی شكیب و دلداده منم     بی نصیب و آزاده منم

چون بی دلارامم       كو صبر و آرامم

باشد چون افسانه       آغــاز و انجامــم

 

تو گل زیبــــای منی        می من مینای منی

بخدا ای ماه درخشان      روشنی شبهای منی

                 

  (این شعره بوی کوپی میده )
خدایی صداقتو حال میکنید فکر کردید میشینم  ۱ ساعت شعر مینویسم اونم منوالا راسش  چارش یه وب عاشقانستمیروم از توش  شعر میدوزدوم میزاروم البته  بگم  من ارادت خاصی به همسرم دارم و تمام  شعرامو تقدیمش میکنم
پگاه جونم برای تووووووووووووووووووو
.....................................................................
 
 
امروز میخوام خاطره دوران عملم  واریکوسل (در قسمت ماورالبنفش بدن رو براتون بگم)
 
روزی که از سربازی معاف شدوم ....پدرم رو در رو به من گفت باید حالبا عمل کنی تا خوب بشی تا بچه دار بشی..من نوه میخوام ...منم گفتم چه بهتر یه ۲۰ روز بخوابیم خونه بده چند وقت بعد از دوران معافیت از سربازی به خاطر همون مشکله بیضویم یه روز پاشدیم با مامان و بابا رفتیم پیشه همون دکتره که منو تو دوران اقدامات واسه معافیم معاینه کرده بودم ...رفتم داخل دکتر گفت بکش پایین گفتم اقای دکتر مگه ندیدیش همینجور هاج و واج نیگام کرد گفت روزانه من ۱۰۰تا ..میبینمچه میدونم ماله تورو کی دیدمبعد از اینکه معاینمون کرد ودست نوازشی کشید روشون 
 
گفت سریعا باید عمل کنی..ممکنه بت اسیب جدی وارد کنه ...و قرار گذاشتیم واسه ۳روز دیگه عمل جراحی ....وای نمیدونید اون ۳روز چه حس وحالی داشتم تا حالا عمل نکرده بودم وخیلی میترسیدم هی میگفتم به خودم اخه منو چی جور بیهوش میکنن ...هی گریه میکردم شبای اون ۳روزفکر میکرزدم میگفتم اگه یکوقت این امپول بیهوشی وسطه کار خاصیتشو از دست داد من از خواب بیدار شدم چکار کنم ؟؟؟گریه کنم ؟ جیغ بزنم؟ فرار کنم ؟ گفتم گریه که زشته نمیشه میگن پسره با این سنش گریه میکنه ..جیغ هم که نباید بزنم میگن مگه دختری که جیغ میزنی ...ها فرار میکنم
حالا ادم تو اون وضعیت لخت مادر زاد بزنه از تخت فرار کنه چی میشه بره تو خیابون ؟تو جمعیت مشتاق ؟؟؟
(یاده اون جکه افتادم که یه افریقایی سیاه پوست فرار کرده بود اومده بود جنگل بعد همه حیوونا تا دیده بودنش فرار میکردن بعد میمونه رفته بود پیشه شیر جنگل گفته حاج اقا شیر ...یه حیوون جدیدی اومده تو جنگل که دومش  جلوشه)
حالا فرض کنید من تا کجا رفتم
 ...وای دکتر گفته بود باید بدنتو کامل بتراشیمنم شبش رفتم حموم تو یه تشت پر از  و  اج بیل و  کلنگ خوابیدمصبح دیدم یه تار مو هم ندارم یک مالی  شده بودم
خلاصه روز عمل فرا رسید..و صبح خروس خون ساعت ۶.۳۰ دقیقه ما بلند شدیم جاتون خالی نماز صبح ولی غذاشو خوندیم واز خدای خود درخواست کردیم که ما رو زنده نگه داره !!!رفتیم با پدر و مادر بیمارستان مهر ( یکی از مجهزترین بیمارستانای اهواز) کارهای مقدماتی و خون گرفتنه رضایت پدر واسه اینکه اگه رفتم اون دنیا ناراحت نشن....از طبقه پایین دیگه نذاشتن مامانم بیاد بالا یعنی همون طرفا اتاقذ عمل ..منم سوسول مامانیبه بابام گفتم بزار مامانمم بیاد اوههههههههههههه
بابام سفت دستمو گرفته بود .ولم نمیکرد تا جایی که عصبانی شدم دستشو گاز گرفتم تا ولم کردرفتیم نوبته عمل زدیم واییی مامانی ..دیدم یه پیرمرد داره میاد با یک جفت دمپایی و یک جفت پیرهن اتاق عمل و یک شلوار جینسراغم یه لحظه اینقدراز  قیافش ترسیدم فکر کردم اضرائیله اومده زودتر منو ببره گفت تراشیدیگفتم اره گفت بیا بریم چک کنمگفتم هاجی بیخیال (گفتنیست از اینجا به بعد هم از داشتنه پدر مرحوم محروم بودیم ) رفتیم تو یه اتقی لخت شدیم ..زیر چشمی حواسم بودذ یکوقت من خم میشم شرت بپوشم یه وقت یارو قزوینی نباشهخلاصه از اون جهنم در اومدیم رفتیم رو تختمون خوابیدیم ..بالا تخت  نوشته بود جهت عملمن بیشتر ترسیدم دیدم رو تخت بغلیم یه نفر پیرمرد خوابیده بالا تختش نوشته بود جهت مراقبت و عمل انجام شد ...یه نیم نگاهی کردم بش دیدم مسته خوابه ...چنان چرت میزد که انگار ۲ساله نخوابیده بودرفتم اون ورقه ها رو کندم چسبوندم رو بالا تخته خودم ..ماله خودمو چسبوندم رو تخته این باباهه ؟؟
ساعت ۱۰و نیم دیدم ۲نفر  اومدن سراغم فوری خوابیدم (خوب میترسدم) گفتن وا این پسره باید عمل کنه پس چرا این کارت رو  تختشه ؟؟؟اقای بیات ..من خر حواسم نبود گفتم بله گفت پاشو ...
 
وای اینجاهاش خیلی ترسناکه منو بردن تا دمه اتاق اصلی عمل ..قبله اینکه وارد شم دیدم دمپاییمو در اوردن یکی دیگه بم دادن گفتم دستتون درد نکنه اتفاقان داداشم دمپایاش پاره بود ببرم براشگفت برو تو..رفتم دیدم دکتر عملم نشسته و بم میگه حالت خوبه چرا استرس داری نترس بابا ..نمیمیری گفتم اقای دکتر من میترسم...گفت برو رو اون تخت تا بیام ....بعد از نیم ساعت دیدم یه خانم اومدپیشمگفت بخوابین رو این تخت ..منم گفتم چشب ابجی ..بعد یه چیزی تو مایه های مای بیبی بچه وصل کرد تو دستم//همون موقه گفتم میخواین بیهوشم کنید گفت نه نوکونیم (اون زمان این لهجه برره رو همه گرفته بودن هی صحبت میکردن) چند ثانیه بعد دیگه  به هیچ عنوان ممکن چیزی حالیم نشد (واقعا هر چی فکر میکنم نمیدونم چرا من از ساعته ۱۱ رو تا ساعته ۲ رو یادم نمیاد)  ساعت دقیقا ۲بود دیدم یه خانمی محترم یه پرستار خشکل و خانم داره میگه اقای بیات  اقای بیات ..من بزور چشمامو باز  کردم واقعا خیلی سخت میدیدم  همه چی برام تار بود .(تو اون گیر و ویر اخبار شبکه ۱شروع شده گفتم ببخشید ببین بازی استقلال تهران ساعت چنده)
دوباره رفتم ..نگو بم یه چیزی زدن فقط بخوابم ..اصلا حالیم نبود کجام فقط خواب بودم  ساعته نزدیکا ساعت ۶بود از خواب بیدذار شدم دیدم همه اعم از بابا وئ مامان و خاله و عمه و دایی .دختر خاله و پسر عمه وووودوروبرمن طوری که جا سوزن انداختن نبود تو اتاق ..اونوقت تازه من فهمیدم چفدر محبوبم
بعده نیم ساعت پرستار گفت وقته ملاقات تمومه..و فقط یه نفر میتونه پیشه بیمار بمونه ...اون زمان یکی از کارگرای مغازه پسر عموم که از قضا خیلی هم بام جور بود ..موند پیشم البته بخاطر من نمونده بود بخاطر ابمیوه هاحسابشو کنید حدوده ۳۵میوه داشتم فقط دو تا شو خورده بودم و فردا ش دیدم ۱۵ تاش نیست یعنی این کجاش جا  داده بود
یادم رفت بگم اون شب خیلی از ناحیه شکم و مخصوصا جا عملم درد میکشیدم ...اینقدر داغون بودم که چند بار اوردم بالا ؟؟؟بگذریم ار اون شب که چه درد و چه عذابی کشیدم حتی دستشویی هم نمیتونستم برم ..
کمپوتامو خورد
شب تا صبح مدام این پرستاره میومد بم سرم وصل میکرد و بعضی وقتا یه چیزی میزد  رو بازو دستمام و میسنجید دما بدنمو ( یه جا بش گفتم فردا هوا بارونه یا افتاب)
صبح خیلی سخت گذشت بم ..بلند شدم دیدم نم کی محسن رفته ...واز تشنگی رفتم یه اب میوه بخورم دیدم نیست؟؟؟؟؟؟؟
من تا امروزم نتوستم بفهمم کی خورده ؟
پسر عمو ؟
پرستارا؟
دکتر ؟
مستخدم ؟
اون یارو قزوینیه؟
بفرمایید  اب  میوه نکتار
هر کی پاسخه درست بده یه ادامس خرگوشی جایزشه
 
بابام ساعته ۱۱ اومد دنبالم نمیتونستم حتی راه برم ..خیلی فشار داشتم ..به زور منو گذاشتن رو گاریبابا لاف  زدم اومدیم خونه وایییییییییییی
 
روزه اول چه خوب بود همه قربون صدقم میرفتن همه اودن به دیدنم ..همه فامیلا .اینقدر اودن به دیدنم کهیاد از ختنه کردنم تو سن ۵سالگی افتادم
 این بود ماجرای  عمل من پاره کردنم
...................................
 
 
 یه خاطره شیرین .و تلخ  دارم از مسافرت مون با ۳ تا از دوستام به یه  شهر در سن ۱۸ سالگی
 
 اون زمان اخرین دوران تحصیلیم بود و با  ۳ تا از دوستام که دو تا شون ابادانی بودن تصمیم گرفتیم  بریم بیشه بوران
صبح  بلند شدیم از خونه رفتیم دره خونه رفیقمون تا  بریم ...ابتدا باید میرفتیم دزفول ..ظهر که رسیدیم جاتون خالی این  عبد رفیقم دوسته جاسم اون یکی رفیقم هر دوشون ابادانی بودن ابوالفضل خودم و نعیم رفیقم هم بچه اهواز بودیم ظهر نشستیم مرغ زدیم ...بعد یه چند تا بچه دزفول بودن از اینا که تو پارکا ولوون و ادعاشون میشه خیلی بزن بهادرن و همچنین کارشون تجارته هیروئینهمن که  نسبت به بوی سیگار  حساسیت دارم خلاصه اودن گیر دادن که اگه اهلشید بتون بفروشیم ...منم که  راق و شوخ  گفتم به لهجه اهوازی
 نه عاموو هیروئین نمیخوایم همین شمایید که میزنید جوونامونو از راه غافل میکنید
پسره بدش اومد گفت خفه شو
اقا منم  خفه شدم
ولی  رگ غیرت این نعیم گرفت پاشد بدونه معطلی یکی خوابوند تو گوشش ( پگاه جونم اون چک زدنو از  نعیم یاد گرفتوم ) خلاصه ما ۴ تا اونا  هم ۴ تا درگیر شدیم هم زدیم هم خوردیم ( البته بیشتر زدیم)  رفیق  ابادانی هام هی میگفتن وولک ما بچه ابادانیم  
وولک به  به چه ابودان فوش میندازی خواهر...( چه فحشایی) ووو
.............................................................
(پیام بازرگانی !!!!!)
 
دخترم چاییتون چیهچه خوش  طعمه
حمییییییییییییییییییییییییییید
............................................................

خب بچه های خوب و نازنین ، فرشته های روی زمین(تیریپ اون آخوند تپله که بعضی وقتا میاد شبکه نمیدونم چند ، واسه بچه کوچیکا قصه تعریف میکنه)فکر کونوم قرائتیه

رسیده بودیم به اونجا که با چند تا از بچه های دزفول درگیر شدیم ... هم زدیم و هم خوردیم و بعد راه افتادیم سمت علی کله که شب رو اونجا بخوابیم و صبح بریم راه آهن اندیمشک و از اونجا با قطار حرکت کنیم سمت بیشه پوران

بهرحال طرفای عصر بودش (فکر کنم ساعت 7-8) رفتیم همونجا و یه زیر انداز پهن کردیم و نشستیم ... کنار ما یه عده جوون الاف نشسته بودن و واسه هم خالی میبستنیکیشون میگفت به  چا امروز نون خریدم از توش شیشه نوشابه در اوردم

دیدم قلیون دارن ، ما هم هوس کردیم

به یکی از بچه ها سپردیم بره یه قلیون بگیره و بیاره بکشیم ... اقا این رفت یه قلیون کرایه کرد ولی زغالش اندازه 1 بند انگشت بود ... تا رسید به ما خاموش شد ... 2-3 مرتبه رفت عوض کرد و اومد ، ولی همچین که میرسید به ما زغاله خاموش میشد

اقا یکی از اینایی که کنار ما نشسته بودن به رفقاش گفت : ووی ووی اینا رو ، آبرو هرچی قلیون کشه بردن

بهرحال بگذریم ... اونموقع زیاد وارد نبودیم و ابرومون رفت

آقا تا ساعت 12 با تعریف جوک و شوخی و ورق وووو گذروندیم و ساعت 12 همونجا خوابیدیم ... خیلی خسته بودیم و تا چشامون رو گذاشتیم رو هم خوابمون برد

یه گلمن آب همرامون بود و کنارمون گذاشته بودیم ... ولک ما غرق خواب ، یوهو طرفای نصف شب احساس کردیم داریم یخ میزنیم و از خواب پریدیم


وای هیچوقت یادم نمیره ... چقدر سرد بودش

فکر میکنید چی شده بود؟


همونایی که عصر باهاشون درگیر شده بودیم ، از کنار ما رد میشدن ، ما رو شناسایی کرده و گلمن رو برداشته و پر از آب یخ ریخته بودن رو ما



نصفه شبی شوکه شده بودیما ، پا شدیم سر تا پا خیس دیدم نامردا دارن میخندن و فرار میکنن .. اشکمون در اومدا


هیچی دیگه همون موقع رفتیم راه آهن اندیمشک که با قطار بریم بیشه پوران


البته نه قطار سبز ها ، قطار محلی ... مسافراش توی هر کوپه از 6 نفر ، مثلا 3تا ادم 4 تا حیوون(معین)

مثلا ما 2 تا کوپه گرفتیم ... توی اونی که ما بودیم ، من و رفیقم و اون یکی رفیقم ؛ بهمراه 1 گوسفند و 1 مرغ و 1خروس(فکر کنم زن و شوهر بودن) بهمراه 2تا جوجه(که اینا هم اگه اشتب نکن بچه های اون زوج بودن) همسفر بودیم


اها .. اسم قطارش قطار محلی بود .. اینقدر بی کلاس و بدبخت بود که هر ایستگاهی وا میستاد ، مثلا تو میکروفون میخواستن اعلام کنن قطار فلان حرکت کن ، به این نمیگفتن "قطار محلی" میگفتن : "محلی" ... "محلی" حرکت کن ... "محلی" برو جلوتر ... "محلی" بیا اینجا

یه چیز دیگه .. قطارش ساعت 4 حرکت میکرد دیگه ... همچین که توی میکروفون راه اهن اندیمشک اعلام کرد محلی رسید و مسافرا اماده باشن ، یوهو اون جمعیت لرستانی که اماده حرکت به سمت لرستان بودن عین جنگ زده ها حمله کردن بسمت قطار ووو بلیطی هم نبود ، کیلویی سوار میشدن ... خلاصه پدرمون در اومد تا سوار شدیم ... مثلا یارو 1 گوسفند رو شونش و داشت هل میداد که بتونه سوار شه یا پیرزنه تو زنبیلش مرغ  و خروس همراش بود


رسیدیم بیشه پوران و۱ هفته ای اونجا بودیم و بعد برگشتیم(خیلی خلاصه گفتم)

 ..............................................................................................................................

 امیررضا جون اره  گلم خوش اومدی من مخلصه تمام تیکری ها الخصوص  فربد جونم هستم و همچنین یه رفیقه قدیمی رامینکه  دلسوختشم نیستشاره امیررضا شهریار ما اینه سرور تریپلی هاستخدایی هیچکی به اندازه شهریار این مفلوکو (تریپل اچ) رو به  مسخره نکشیده خیلی دمش گرمهمخصوصا تبلیغه سایته امیر اریان خیلی باحال بود شهریار جون ....

معین  پروژه وبلاگ طرفداران  چی شد  راستی اصغر دوباره ناپدیدشد ...کجاست ..سیا جون قربونننننننننننننت ..همایون  حالت چطوره باباجی ..اتفاقا الان باباجی همایون خونمونه که دارم اپ میکنم ...

 خوب دوستان گلم  فعلا  با بای
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت   توسط    | 

مرد تنها ...تقلبی های ابوالی !!!!

سلام نخند اقا ..نخند خانوم

........................................................................................................

خوبید خوشید سلامتید خوب الهی شکر ( تریپ معینی)معین جون گفته بود یه ۴ مطلب بزارم ...که ملت حال کنن...چشب ...

 

  تنها ترین مرد (چند تا موردش در مورده منه البته نه همشا)

بیکران

۱-مرد تنها هزراو یک آرزو داره ( من تنها ارزوم پگاه جونم )

۲-میگه تنهایی دنیایه زیبایست

۳-مرد مجردغصه اش پر کردن اوقات تنهایشه

۴-ترس از اینده (مو که نمیترسوم )

۵-نداشتن همدم !!!(مو که داروم )

۶-نداشتن قدرت تصمیم گیری

۷-عاشق ترانه غمگین (داریوش ،سیاوش قمیشی ،هایده،مهستی ،معین،....)مو که طرفداره  سندی هستم

۸-داشتن هزار فکر (خود کشی،نداشتن خانه که دارم اشتن پول،ماشین،ونداشتن کسی که دوستش داشته باشه )    که  دارمممممممممممم

۹-همه را دوست داره ولی هیچ کس او را دوست نداره (دلم سوخت برا خودم )

۱۰-متنفر از مهمانی اللخوصوص (مهمانی که خانوادگی باشه و آن خانواده فقط دختر داشته باشه)(  بدون  شرح)

۱۱-متنفر از کسی که الکی بگه دوستت دارم

۱۲-نداشتن مسولیت 

۱۳-ترس از اینکه بره خواستگاری بگن (نه)

۱۴-همیشه پول داره ولی پولش برکت نداره

۱۵-فقط با بالشت و رختخواب خودش راحت و دوست داره تنها بخوابه( ولی  مو نه همیشه ممد هوگن بقلمه)

۱۶-هر شب خواب عروسی میبینه

۱۷- با دختر سر زبون داری طرف بشه ۱۰۰درصد لال میشه

۱۸- شب عاشق صبح فارغ

۱۹-پشت گوشی تلفن با دختر ها
((پولدار ،خوشتیپ،عاشق واقعی،غیرتی،عاشق صدایت ،عاشق نگاهت ، فقط تورا دارم، من با تو غمی ندارم ،ببین پشت تلفن که نمیشه همه حرف ها را زد فردا  کسی منزل  ما نیست من فردا ساعت .......جای......منتظرتم اگه منو  اون جور که تو را دوست دارم  دوست داری بیا ))وبعد خدا بهتر میداندبستگی  به مردانگی اش داره؟؟؟؟؟

۲۰-بعد از تماس تلفنی آخیش بلا خره خر شد (ولا نصبت)

زنگ میزنه به دوستاش  ماشین قرض میکنه ،حمام ، ارایشگاه ،واکس کفش،خط اتو ، ادکلن،بعد میره سر قرار ،  دختره را سوار میکنه اول یه کافی شاپ ،بعددختره نمیاد خونه خالی، شروع به مخ زنی

((تو به من اعتماد نداری من اگه فلان بودم چنان بودم این کار را می کردم شماره تو به کسی میدادم ....من که به تو این قدر علاقه دارم این قدر دوستت دارم اینه حق من باشه و... مخه دختره بلاخره زده شد)) میرن خونه اول یه فیلم لاو و بعد شروع به حرف میکنه من تو را دوست دارم من با مامانم در مورد تو صحبت کردم  خیلی دلش می خواهد عروس اینده اش را ببیند

همین را که بگه دختره کاملا مخش زده میشه و........ ........  ذود باش الان مامانم میاد  

دختره:مگه با مامانت صحبت نکردی  .... پسره:نه بابا تو هم دل خوشی داره کی میاد تو را بگیره هههه

من این ها را گفتم تا تو راضی بشی تازه من نامزد دارم

( واقعا برا  چنین افراد مزخرفی  متاسفم و حالم ازشون بدرد میخوره )

 

خوب  امیدوارم  اقا  پسرا بخونن ..ما که متاهل شدیم  رفت  شما بخونیدبدردتون میخوره ...البته  در مورد خانمها  هم  بعدان مینویسم (البته اینا رو ننوشتما ) مردم تا  نوشتم


حتما همتون واژه تقلب رو میشناسید و میدونید تقلب چیه و تو چه جایی بیشتر به کار میره ..بله  مدرسه ..اونم  کی  ابوالی ....حسابشو بکنید من با تقلب تونستم دیپلم ریاضی فیزیک رو از دانشگاه شریف  علم و صنعت تو شیراز بگیرم ( معین و اصغر جون تشویقم  نکنین شرمنده میکنید به خدا)داشتم میگفتم ...تو دوران مدرسه  من اصلا از همون  روزه اول  که  رفتم  اب بابا نان داد رو یاد بگیرم ..دقیقه ۶ سالم بود بخاطر استعداد نهفته ای که داشتم بابام منو فرستاد مدرسه تا بچه ها از من فیض ببرن .....یه جورایی فهمیدم تقلب یهنی چی ....چون قشنگ یادمه داییم میگفت من (یعنی  داییم ) میگفت که تو (یعنی من ) استعداد خوبی داشتم (یعنی داییم ) و میتونی با تقلب (یعنی من ) مثل خودم (یعنی داییم) نمرات خوبی بگیری منم از همون  بدو ورود به کودکستان  تقلب رو اموختم

 

بچه ها خدایی نمره امتحان اگه خالص و بدون تقلب باشه ، شما رو نمیدونم ولی بمن یکی که اصلا نمیچسبه

اصلا مزه ی نمره ی تو کارنامه ، به اینه که مثلا کمه کم 5-6 نمرش تقلب بوده باشه

شیوه های مختلف واسه تقلب هست ، ولی من 3 نمونه شو که یه دونه شون ضدحال بهم زد رو تعریف میکنم

1- خلاصه کردن کل کتاب روی یه تیکه برگه سفید به ابعاد 15 در 10 سانت و چسباندن به ته کفش توسط چسب نواری

البته این روش با اینکه خیلی حرفه ای بود ولی پدرمو در می آورد ، آخه باید یکی از پاهامو مینداختم روی اون یکی و از کف کفشم جوابها رو پیدا کنم ، واسه همین یه خورده اذیت میشدم (تعداد گیر افتادن  دست معلم در این  روش  ۷  فقره )

---

2- دستمال کاغذی

با اینکه خلاصه کردن کل کتاب روی دستمال کاغذی مکافاته (مثلا تا اون آخر جزوه رو مینویسی ، یوهو دستماله پاره میشه ) ، ولی خب اینم روش خوبی بود

البته ۲مرتبه ضدحال خوردم اساسی

روی دستمال کاغذی نوشته بودم و سر جلسه گرفته بودم تو دستم ... هر سوالی رو که بلد نبودم سُرفه میکردم و دستماله رو می آوردم روبروم و دنبال جواب بودم

مراقبه انگار این روش رو میدونست ... نامرد اومد گفت دستمال رو بده ببینم ... میگفتم نه آقا ، تمیز نیست

میگفت اشکال نداره

گفتم بابا سرما خوردم ، این دستماله رو بدم ممکنه سرما بخوری ، گیر داده بود لعنتی میگفت نه

دستمال رو گرفت و خلاصه....

البته بهم گفت حالا بنویس تا آخر جلسه ... ولی اینقدر جا خورده بودم که حتی یه کلمه هم نتونستم بنویسم ... خلاصه 10 دقیقه بعد بلند شدم و رفتم واسه پاچه خواری

خداروشکر قبول کرد ، ولی کلی قسم خوردم که دیگه اینکارو نمیکنم ... بهرحال بخیر گذشت ، خدا پدر مادرشو بیامرزه

اما اون دفعه که  خیلی  بم  اسیب وارد شد هم روحی  هم جسمی


یهروز   امتحان دینی داشتم و اولین امتحانم بود رفتم تو مدرسه شمارمو نیگاه کردم دیدم شمارم صد و ده(110 پليس)انقدر خندیدم
خلاصه رفتم تو کلاسی که امتحان داشتم دیدم مععععععع میز اول افتادم
یه جیغی کشیدم گفتم اِواااااااااااااااااااااا ااااامراقبه گفت اقا  یعنی چه؟بشین ببینم
منم دیگه از اون به بعد تا مراقبه از کنارم رد میشد میگفتم ایییییییییییییش همه میزدن زیر خنده
خلاصه پاسخ نامه ها رو دادن و گفتن اسماتونو بنویسید رو برگه هاما هم همه نوشتیم و منتظر بودیم سوالا رو بدن بهمون
بعد از 1 دقیقه پاسخ نامه ها رو جمع کردنو سوالا رو دادن گفتن تو همین برگه جواباتون و بنویسید به پاسخ نامه لازم نیس
خلاصه تا برگه ها اومد من همه ی سوالا رو جواب دادم   بجز یه سوالهر چی فکر کردم یادم نیومد جوابش چی میشه خلاصه نشستیم گفتیم شاید امداد غیبی کمکمون کردبه هر زور و زحمت به دوستم گفتم سوال 10 و برسونبعد از چند دقیقه رفیقم هی میگفت ازم دستمال بگیر هی میگفت ازم دستمال بگیر آقا منو بگی اعصابم خورد شده بود شدید
با خودم می گفتم من دستمال می خوام چیکارهنوز حرفه ای نشده بودیم    دیدم دوستم داره برگشو میده    نامرد بهیارو  گفتم  میشه دستمال بگیریم   


مراقبه گفت بگیر عزیزمخلاصه دستمال و گرفتم و دیدم مععععععععع
رو دستمال تقلب نوشتهاومدم بنویسم اونی که داده بود و تو برگم دیدم یارو برج زهر مار بالا سرمه
گفت دستمال و باز کن ببینم توش تقلب نیس منو بگو مثل گچ سفيد شده بودم
اونور دستمالو بهش نشون دادم گفت خوب به كارت ادامه بده خلاصه من اون تقلب رو وارد كردم به برگم
بعد اون تيكه ي دستمال و كه روش نوشته شده بود و پاره كردم ديدم  یاروبازداره   ازدور  داره چپ جپ نيگاه ميكنه گفتم الانه كه بياد سراغم
گفتم اگه اينو ازم بگيرن هم نمري منو -0- ميدن هم نمره ي دوستمو گفتم چي كار كنم چي كار نكنم
يه دفعه سرمو گذاشتم رو برگم و دستمال رو خوردم واييييييييي خيلي بد بود اون لحظه بدترين لحظه ي عمرم بودخلاصه برگمو دادم بهش   و رفتم  ز اون موقع تا۱روز بعدش سرم درد میکرد فکر کنم اسره همون دستماله بود

باور کن ، صدامو باور کن
صدایی که تلخ و خسته است!

---
---

3- این روشی که الان میخوام بگم چند وقتیه مُد شده و خیلی هم کم هزینه ، به صرفه و صد البته مطمئن هست

بچه ها یه ماشین حسابایی هست مفته مفت ، 3200 قیمتشونه(البته الان فکر کنم یه خورده قیمتشون رفته بالاتر  اخه جریانه  چند سال   پیشه    ) ولی بخدا یه دنیا می ارزن

داشته باشید :
http://i14.tinypic.com/2hmk386.jpg

http://i14.tinypic.com/2ziy7bp.jpg

رنگشون مشکیه ... با مداد اطود که روشون بنویسی ، فقط از فاصله نزدیک مشخصه و از دور عمرا مشخص نیست

توی این عکسها ، تقلبهایی که نوشته شده مشخصه (البته این   تقلبهای من نیست و دست خطه داداشمه ، واسه خودم اینقدر ضایع نیست )   ما  که دیگه درس نمیخونیم  فعلا رو ممد کار میکنیم                         

 برای    درسهایی مثل فیزیک و ریاضی وو.... که کلی فرمول مشکل دارن ، و همچنین درسهایی که علاوه برحفظیات ، فرمول هم دارن ؛ جای اینکه بشینید و کل انرژی و وقت خودتون رو هدر بدید 3200 خرج کنید و این ماشین حساب عزیز رو بخرید و با صرف کمترین انرژی ، نمره بالا و دلخواه خود را کسب کنید

این ماشین حسابه خیلی بمن حال داده ... یه دونه دیگه دارم 40 تومن خریدم(میتونی توش فرمول وارد کنی وو....) ، ولی واسه امتحان دادن یه مرتبه هم بکارم نیومده ، این یکی رو من با دنیا عوض نمیکنم

باور کنید من کلی مدیون این ماشین حسابه هستم و اگه یه روزی به یه جایی برسم از همین ماشین حساب عزیزم بوده  البته  من  نه  اممد                                       


البته یه معایبی هم داره ... این روش رو پسر عمویادم داده ، این ماشین حساب رو هم اون بمن معرفی کرد

تقلبها رو از یه روز قبل رو درش مینویشتم  و همرام سر جلسه میبردم ، ولی دقت در حمل ماشین حساب تا سر جلسه خیلی مهمه ... چرا که میذارم تو جیبم ممکنه نوشته ها پاک شه و خلاصه بدبخت شم

پسر عموم که یادم داد تعریف میکرد ، یه سری امتحان فیزیک داشتم ، 1 کلمه هم نخونده بودم ... نشستم کل کتاب رو روی ماشین حساب نوشتم ... میگفت اینقدر مطلب نوشته بودم که یه جای خالی روی ماشین حساب پیدا نمیشد ، کل کتابو نوشته بودم

فرداش که میره ، شلوارش لی تنگه تنگ بوده ... ماشین حسابه رو گذاشته تو جیبش ، سر جلسه با هزار ذوق و شوق در میاره که تقلبها رو بنویسه ، می بینه کل نوشته هایی که پشت در ماشین حساب و همچنین پشت سرش نوشته بوده پاک شدن

میگفت بخدا اون لحظه بدنم سست شده بود ، فشارم اومده بود 1 ... قلبم داشت می ایستاد ...

خلاصه فقط از روی نوشته های توی درش که پاک نشده بود، فقط 5 نمره از امتحانو نوشته و اون درس رو افتاد

بهرحال اگه تهیه کردید فقط دقت کنید پاک نشه نوشته ها و بدبخت شید
 


 خوب امیدوارم این  برنامه های  هسته ای  به کارتون بیاد در  مدرسه کوچولوهای با  نمکتا  بای های نمیدونم های یو بای  یا بای یا  های فعلا به خدا میسپارمتون نمیدونم چرا یه حسی بم میگه از  فردا  فروش  ماشین  حساب  به  طرز  فجیعی افزایش  پیدا میکنه

بای ...راستی  رضا جان خوشحالم کردی اومدی  ...پس سیا کوش ...به قوله یه نفر امداد غیبی اصغر  جونم ..سعید تیکر ...مجید کوچولویی ما  داشتیم خبری ازش  نیست همینطور دیگر دوستان  همایون سالار   ..شهریار جون مو  وارد هوت  نمیشو« مگیر نده جونه  بابا  حشمتم جدی  اسمه  بابام حشمته ها    زه  راک ننکنه تو رامینی  چرا اسمتو ننوشتی راست میگی  والا مو دلوم فقط برا زنوم  تنگ  شدهنه  کسی دیگه (معین چته)                                                  

ایندفعه  دیگه  بای ....نه  راستی  عزیز ترینمو مگه میشه از یاد بردد

پگاه جونم قربونش  برممممممممم

بایییییییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت   توسط    | 

مسافرتم ....

سه   لام

 در سکوت دلنشین نیمه شب

                                 می گذشتیم از میان کوچه ها

                                            رازگویان ، هردو غمگین ، هردو شاد

                                                                     هردو بودیم از همه غمها جدا

 

             تکیه بر بازوی من می داد گرم

                             شعله ور از سوز خواهش ها ، تنش                          

                                     لرزشی بر جان من می ریخت نرم

                                                                             ناز آن بازو به بازو رفتنش

 

             در نگاهش با همه پرهیز و شرم

                               برق می زد آرزوئی دلنشین

                                                     در دل من با همه افسردگی

                                                                        موج میزد اشتیاقی آتشین

 

          

              زیر نور ماه ، دور از چشم غیر،                                  

                               چشمها بر یکدگر می دوختیم

                             هر نفس صد راز می گفتیم و، باز

                                                                   در تب ناگفته ها می سوختیم

 

              نسترن ها از سر دیوارها

                           سر کشیدند از صدای پای ما                       

                                        ماه می پائیدمان از روی بام

                                                                 عشق می جوشید در رگهای ما

 

              سایه هامان ، مهربان تر ، بی دریغ

                                  یکدگر را تنگ در بر داشتند                     

                                                   

                                                         تا میان کوچه ای- با صد ملال-

                                                                    دست از آغوش هم برداشتند!

 

              باز هنگام جدائی دررسید                                                    

                             سینه ها لرزان شد و دلها شکست

                                                      

                                                    خنده ها در لرزش لبها گریخت

                                                                     اشکها بر روی رؤیاها نشست!

 

              چشم جان من به ناکامی گریست

                               برق  اشکی  در نگاه  او دوید                                 

                                                  نسترن ها سر به زیر انداختند!

                                                                      ماه را ابری به کام خود کشید

 

                                                         

              تشنه،تنها،خسته جان،آشفته حال

                                در دل شب می سپردم راه خویش

                                                       تا  بگریم  در غمش  دیوانه  وار ،

                                                             خلوتی می خواستم دلخواه خویش!

             

 

هی روزگار از روزی  که از  مسافرت  ۳روزه  برگشتم  اکثر وقتا  لحضات شیرینی رو که  با  عشقم  میگذروندمو  به  یاد میارم و هم  غصه  میخورم واسه اینکه باید رام  دور باشهو  یا اون خاطراتی که  توی اون  ۳ روز گذروندیمو  به  یاد میارم که البته  خاطراتی  که  با  عشقم  بودمو بیشتر یادمه و نم نمکی غصم میشه ....هی  خدا باور کنید این  چند روز عینه  ادمای افسرده  شده  بودم ...امروز  یکم  به  خودم اودم و به  اینده  امیدوارتر شدم  ....ولی بزارید  صحنه  های  از مسافرتمو بگم  براتون ..

روزی  که  سواره اتوبوس  ولوو شدم  و میخواستم برم تهران (از روزه قبلش  به  خانواده  گفته  بودم میرم اصفهان برا  بازی ) تو اتوبوس  که  نشستم گفتم کی  صبح  میشه برسم  به  عشقم ....جاتون خالی نشستیم  رو  صندلی  شماره ۱۲ ..بعد یه  پیرمردی اومد  داخل اتوبوس ( پیشه خودم گفتم این قول چوماغیه نیاد بشینه  پیشه من ) از قضا  اونم  شمارش ۱۱بود ..و  اومد گفتم  پسرم صندلی  شمارا یازدهه اینه ///گفتم  اره  باباجی بشین...نشستو و یکم  سوال پیچمون  کرد ( اسمت  چیه و اقات  کیه و چه کاره ای ) از اینجور  صحبتها بعد کم کمداستانه  خودمو لو دادم و گفتم که واسه  چی  دارم میرم تهران .اونم تشویقم  کرد و  گفت  برات دعا میکنم ساعت ۱۰ اومدیم  رستوران کباب رو   بزنیم  تو رگالبته  نمیخوردیم خیلی  بهتر  بود اخه اینقدر گوشتش  تلخ  بود  که حالت  تعوع میداد به  ادم ( بعدان  فهمیدم  گوشتش  گوشته  خر بوده)

یه mp3پلیر از رفیقم دزدیده  بوده( البته  ماله  خودم بودا )  با خودم اورده  بودم برا اینکه بمون تو اتوبوس  بدنگذره هی  یا ترانه های  وسترن متال  گوش  میدادیم  یا  سندی وژدانن خیلی  حال  میداد مثلا  شماره ۲ یه  ترانه  وحشیانه بود اسمش  مین تیل بود از گروه  افسانه ای  rammstien که  ادم گوشاش  اذیت میشن از  شنیدنش ...یهو  میرفت رو تراک ۳  میدیدی  داره سیاوش  قمیشی  میخونه یا  ۴  نوحه  بود

این پیرمرده  که  بقلم  بود فکر کنم  ساعت ۷ شب بود خوابش  برد تا ساعت  ۷  فردا  صبش وای  ساد دوباره  صحبت  کردن (شانس  اوردم اون  ۱۲  ساعت  خواب  بود) وگرنه ممکن  بود دیگه مرد نمونیم

بقیشو تو وب عزیزم خوندین ولی  غروبه همون روز ساعت ۵من اواره  شدم رفتم مسافر خونه قربونه  نرفتن ...یارو مستخدمه از  اون بچه  بازا ( گفت نمیخوای امشب بات  بخوابم نترسی !!!!گفتم  نه

گرفتم  خوابیدم  ..خیلی درد داشتم  دراز کشیدم خوابم  برد ساعت  ۱۰ بود داییم زنگ  زد احوالمو گرفت ...دوباره  خوابیدم نیم  ساعت  بعد دیدم رو تخته  انوری یه  پری  اسمونی  نشسته یه  لحظه  فکر کردم ننمه گفتم مامان  بیا جورابامو بکن پام ..دیدم حرف  نمیزنه ..بلند شدم اودم دستمو دراز کردم طرفش (ببخشید پگاه) ولی انگار دستم بش  نمیخورد هر چی بش  میزدم تکون  نمیخورد انگاری  روح  بود  گفتم چرا تحویل نمیگیری  حرف نمیزد اینجاش  یاده ترانه  سیاوش قمیشی افتادم که میگفت 

سکوتم از رضایت نیست ....دلم اهله  شکایت نیست

هزار  شاکی  خودش   داره ...خودش گیره  گرفتاره

اینو خوندم یهو دیدم  در  اتاق  زده  شد ....و  یکی  داره  صدام  میکنه میگه  ای  پسر  پاشو قوری چایی  رو که   گرفته  بودی  بده تو اون  حس  یهو  فهمیدم  من  خواب   بودم  همش  خواب  میدیدم

ما از این شانس ا (هیچی ولش  کن )    

فردا  صبح  رفتم  پیشه  عشقم خیلی  پکر بودیم هر دو که میخواستیم از  هم  جدا شیبم ...اخرین  لحظاتمونم که  دعوام  شد با یه  پسری ۲  هیکله  خودم ولی  زدمش وژدانن انتظار نداشت ...بزار کامل  توضیحش  بدم (  البته  تو اون وب  گفته  شده ولی  یکمشو  سانسور  کرده ) اخه قسمته فوش  کشونو نگفته این  یارو یه  پسری  بود سنه  خودم  خیلی بلندتر  نه فکر میکنم  ۲سانت  بیشتر  بود ازم ..هم وزن بودیم ..یعنی  برا مسابقات کشتی  فرنگی  به وزنه  هم میخوردیم ..یه  بار رد شد  یه  چپی  انداخت  رفت  چیزی  نگفتیم  رفت یه  حدود ۵۰ متر اونورتر منظورم ۵۰  متر  مکعب بود یعنی  به  تعداد کاشی زیر پا حساب  کردم  رفت  نشست  دوباره خیره شد به  ما  ( ما  هم اونوقت تو فضای ) بودیم ..۵دقیقه  بعد دوباره  اومد  رد شد دوباره نگاه  کرد البته  منم نامردی  نکردم یه  دختری بود اونور  فکر  کردم فامیلشه  اونو نگاه  کردم شوخی کردم ...دیگه  داشتم  درجه  م میزد بالا  ما  رو میز  نشسته بودیم من  رو  به  پشت اونم  رد شد  یه لحظه  احساس  کردم  از پشت  بازم داره نگاه میکنه  بش  گفتم هی یارو بیا بیچاره  وای  ساد سره جاش  منم  عصبانی  پا  شدم  تا  رسیدم  بش اصلا  نگفتم هیچی  فقط  یادمه  یه  چک محکم  خوابوندم تو گوششافتادم  با  مشت  به  جونش  طوری که هنوز  انگشتای  دستم  به واسطه ضربات متعددی که  به  صورته ان  حیوان  اهلیاوردم درد میکنن ـ یه نفر جدامون کرد و دید حریفم نمیشه وای  ساد فوش  ناموس  دادن ...دسته پگاه رو گرفتم و  فرار کردیم گفتم  این اخرین  لحظه  ها  سر از پاسگاه و اعدام  و این چیزا  نیاریم

جا داره  تبریکات  فراوان  بگم واسه  اعدامه  جانی عراقی ( صدام  پسر حسین )

تو اتوبوس  که  امدم دیدم پگاه جونم  زنگ  زد بم ( بیچاره  هنوز ۱  ساعت  نشده بود رفته  بودم گفت دلش  تنگ  شده زد  زیر  گریه منم داخله ترمینال  بودم دلداریش  میدادم میگفتم  گریه  نکن عزیزم  قربوووووووووووووووونت  برم بلند میشم همین  الان  میاما گفت  بیا

منم  موندم توش گفتم نه  الان  بلیط  دارم بعدان ...ولی  خدایی دلم  خیلی از اون  روز  گرفت ..غصه میخوردم ....بچه  ها  برامون  دعا  کنید (میدونم  نمیکنید )

برگشتنه  برعکس رفتنه  یه مرد پیشم  بود خیلی  ساکت بود ....نامرد یه  جا  رفت از قم پفک خرید تعارف  هم  نکرد منم یه  چیپس  (میخواستم با  عزیزم بخورم ولی  قسمت نشد ) تو ساک داشتم در  اوردم خوردم  اصلان  هم  تعارف نکردم ....البته  برگشتنه  راحت  بودم یعنی  مثله  رفتنه اذیت نشدم بقل  دستیم  اروم بود ...راحتم خوابیدم نمیترسیدم  یکوقت از م  ر  دی 

بگذریم

خوب  امیدوارم یکم تونسته  باشم جبران  کنم بابته این چند روز ....تو قسمته نظرات  سمانه  خانم  گفتن خاطره از دوست دختر بازی  هام  بگم

ای بابا
از سقف برو بالا

سمانه خانم ، خواهر من جوری حرف میزنی ، هرکی ندونه فکر میکنه حجت السلام ها هم اینکارن

دوست دختر چیه حاج خانوم؟

بنده به دیگران کار ندارم ، شاید اونا بخوان با جنس مخالف ارتباط عاطفی برقرار کنه ، ولی در حیطه کاری ما اینجور کارا حرامه و هرکی اینکارو بکنه خدا میبردش جهنم
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت   توسط    | 

شرمنده

بابته همه چیز شرمنده  از  فردا  دوباره  وب  به  حالت  عادی بر  میگرده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت   توسط    | 

مو برگشتوم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت   توسط    | 

جوون اریایی ..کباب ..خواب...تهران اومدم

سیلامممممماومدم  یه اجازه بگیرم  برم  واسه همیشه

 

بابا ناراحت نشید ( معین جون گریه نکن بابایی) راسش  فردا  یعنی  دوشنبه ساعت ۳  من  اهواز رو به مقصد کابل ترک میکنم

دارم  میرم  به تهران          دارم میرم به تهران

برای دیدن  عشقم  قربونش  برم

چهارسنبه یا  پنج  شنبه  بر میگردم ( اینم  شد  مسافرت )

 ..............................................................................................................

یه خاطره خاص از یک  جوون ( مونیستما)

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.

من و اون تنها.

نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.

سير نگاش کردم.

هيچ توجهی به دور و برش
نداشت.

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.

يه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.

ديگه عادت کرده بودم.

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.

من به همين تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.

ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.

ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.

نمی تونستم.

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ايستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقيق که نگاه کردم ديدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دويده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.

- مثه اينکه بايد پياده بريم.

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.

 

 (چه  درامیییییییییییی)

 .............

کباب ....اصولا تو خونواده های ایرانی بچه ها اگه غذا دوست داشته باشن  ..همیشه  کباب رو ترجیح  میدن...خیلی  خوشمزست ( میروم تهران میخوروم با نون  بربری) یه  خاطره  کوچیک  از  کباب  دارم  میگوم  براتون


.من علاقه عجيبی به چلو کباب دارم جوری که همه فاميل متفق القولن که بابات  باید کباب  پز میشد نه  قناد

خلاصه بچه بوديم و خنگ و شکمو که رفتيم يه عروسی .از قضا توی اون عروسی بجای زرش پلو با مرغ و شيرين پلو و جوجه کباب و کباب بره و ... چلوکباب ميدادن(چه بی کلاس ) .خلاصه موقع شام شد و بعد شام همه برگشتن تو دنبال دمبل و ديمبلشون و يه بچه گربه که من باشم موندم کنار دیگ  غذا  و  از قضا  توی  دیگ یه حدود  ۳۰ تا  سیخ  کباب  مونده  بود ...شاید  شنیده  باشید  وقتی  یه  گرگ یه  گله  گوسفند رو میبینه از  ذوقش   به جای اینکه  ۱  گوسفند  حروم کنه  وای  میسه دونه دونه  گوسفندا  رو حروم میکنه ...( حالا من  شده  بودم  گرگهکبابا  هم  گوسفند )اول یه  دئونه  خالی خوردم  بعد گفتم بزار  چند تا وردارم ببرم تو ماشین بابام  بخورم کسی  نبینه ...

اقا جاتون  خالی  ما  چیزی  گیر نیوووردیم این  کباب  ها  رو  بزاریم  توش  ببریم  زمستون  بود  یه  کاپشن تنمون ۲تا جیب  بزرگ  هم  داشت  چکار کنم  چیزی  نیست  بزارم  ؟؟؟

یکم   اینطوری  رفتم  تو فکر

به مخمون خورد کبابا  رو بریزیم  تو جیبامون در نتیجه  ۲  جیب  شلوار  +۲ جیب  کاپشن + ۱ جیب  پیراهنم +حتی  یه  لحظه خواستم  بزارم تو جیبه  شرتم ولی  بی  خیال شدم

خلاصه در نتیجه ما  ۱۵ عدد کباب رو  مچاله  شده  جا  دادیم تو جیبامون  ( الان  که  یادم میوفته به  این  مشنگ  بازیهام  خندم میگیره )

رفتم نشستم  تو ماشین  یکم  خوردم بعد احساس  کردم خوابم  گرفته ...تو  ماشین خوابیدم ...طرفای  ساعت  ۱بود  که  دیدم  یکی  داره  سرو صدا میکنه  دیدم  ننمه که  داره  میگه حشمت  چه  بویی  بدی  تو ماشینت گرفته ...اقامم اومد حسش  کرد , تو ماشين يه بوی گندی راه افتاده بود و همه ناله که بو از کجاست؟ و در همين حين منو در حال ارتکاب جرم گرفتن .دست تو جيب ،کباب ماسيده رو ميووردم بيرون و ميل ميکردماقام  بیدارم  کرد از  خواب  گفت  پاشو  برو بیرون  از  ماشین وقتی  پیاده  شدم  یه  کف  گرگی  به  کارم  کرد وووووو  تموم

ولی عجب کثافت کاری شد کبابا  مونده  بود  رو دستم...ماسیده ...فکر کنم گوشتش  زیاد چربی  داشت  

 

........................................................................................................

یه خاطره  میگم  ولی  جونه  من  نخندین  بم ....امروزخاله  ام   یادم  انداخته  بود  ...

 

 

میدونم وقتی خوندید كُلی بهم خواهید خندید ولی بهرحال میگم

کلاس پنجم ابتدایی مدرسه غیرانتفاعی بودم ... بدی مدرسه های غیر انتفاعی اینه که کلا" تایمشون صبحه و بعد از ظهر ندارن (خوبیشون هم اینه که کیلیویی نمره میدن (البته من که بچه زرنگی بودم و نیاز نداشتم ))


خلاصه صبحها به زور از خواب بیدارم میکردن که برم مدرسه .. به سختی هرچه تمامتر بیدار میشدم

7:30 بیدار میشدم ، ولی زنگ اول کلاس رو کلا خواب بودم و تازه ساعت 9 یه مقداری از خماری در میومدم

یه روز طرفای یه ربع به 8 آماده بودم و کیف روی شونم ، داشتم میرفتم مدرسه

گلاب به روتون دست به ابم اومد

آقا رفتم دسشویی ووووو ... دیگه نفهمیدم چی شد

طرفای ساعت 11- 11:30 بود از خواب بیدار شدم شوکه شدم ... من کجا اینجا کجا؟؟ کیف رو شونم و خلاصه من کجام؟

پاشدم رفتم داخل ، گفتن اااا ، چه زود اومدی؟ مگه زنگ آخر معلم نداشتید؟!!؟

گفتم نه بابا ، تا الان تو دسشویی خواب بودم

اینو اونموقع واسه کل فامیل تعریف کردن و همه بهم خندیده بودن

شما دیگه  نخندین

.........................................................................

خوب  فعلا  بای برامومن  هم  دعا   کنید


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت   توسط    |